تبليغاتX
بیامن وبلیس

بیامن وبلیس

بچه پرو

چیز

هيچ مي دونين اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چيز" استفاده مي كرديم روزانه چه جمله هايي مي شنيديم؟... زياد به مختون فشار نيارين! خودم مثال مي زنم...

 

چيز.....(واااااااي)

توي كتاب علوم مي نوشتند: چيز خيلي مفيد است! با چيز مي توان اجسام را بلند كرد!
بعضي از چيزها مو دارند و برخي ديگر بي مو هستند! ولي كف چيز مو ندارد! هيچوقت چيز خود را توي سوراخ نكنيد! چون ممكن است جانوران نوك چيزتان را گاز بگيرند!

هميشه قبل از غذا چيز خود را با آب و صابون بشوييد! هيچوقت با چيز كثيف غذا نخوريد! ..... خانمها هميشه دوست دارند به چيز خود لاك و كرم بمالند! اين عمل براى محافظت از چيز خوب است! آدم وقتي سردش مي شود چيزش را روي بخاري يا زير بغل مي گيرد!

در كتاب تاريخ مي نوشتند: اردشير دراز چيز به هندوستان لشكر كشي كرد و چيز اجانب را كوتاه نمود! .....

مردم توي كوچه و بازار مي گفتند: لامصب چيز ما نمك نداره! به هر كسي خوبي كرديم جوابش بدي بود! از قديم مي گفتند با هر چيز بدي با همون چيز پس مي گيري! .....

پدري به پسرش درس ادب مي داد: پسرم هيچوقت پيش مردم چيزتو دراز نكن! ..... توي بيمارستانها آدمهايي رو مي ديديم كه چيزشون توي تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چيز مصنوعي استفاده كنند! .....

دزدهاي مسلح موقع زدن بانك مي گفتند: چيزها بالا! چيزهاتون رو بذارين پشت سرتون! اگه كسي چيزش به زنگ خطر بخوره چيزشو مي شكنيم! و رييس بانك به پليس مي گفت: چيزم به دامنتون! دزدها رو بگيرين! و پليسها هم چيز از پا درازتر از ماموريت بر مي گشتند! .....

هر روز در اخبار مي شنيديم كه: اينبار چيز استكبار جهاني از آستين فلاني بيرون آمده!

 

و پسر جواني در دفترچه ى خاطراتش مي نوشت: اون روز من با دختر خانمي آشنا شدم... او چيزش رو دراز كرد و من چيزش رو گرفتم و كمي فشار دادم!
چه چيز گرم و لطيفي داشت! از خجالت چيزش خيس شد! و دوستي ما از همون روز شروع شد! ديروز بازم اونو توي اتوبوس ديدم... چيزم رو به ميله گرفتم و رفتم جلو! از ديدن من خوشحال شد و گرم صحبت شديم... اتوبوس خيلي تند مي رفت و من براي اينكه اون نيفته چيزم رو گذاشتم پشتش!

از اين كار من خوشش اومد و تشكر كرد... اون دو ايستگاه بعد پياده شد و من چيزم رو براش تكون دادم! امروز هم توي کافی شاپ  قرار داشتيم... رفتيم و سر يه ميز نشستيم... فضاي اونجا خيلي تيره و تار بود... من چيزمو گذاشتم روي چيزش و گفتم: چقدر چيز شما كوچيك و نرمه! اون هم گفت: چيز شما بزرگ و داغه!بعد از نوشيدن قهوه بيرون اومديم... چيزامون توي چيز همديگه توي خيابون راه مي رفتيم و مردم هم ما رو نگاه مي كردند! اونو به خونه شون رسوندم و دوباره چيزمو گرفت و من هم چيزشو فشار دادم! ازش دور شدم... هوا خيلي سرد بود... چيزم داشت يخ ميزد! براي همين چيزمو گذاشتم توي جيبم! توي عالم خودم بودم كه يهو يه چيز خورد پشت گردنم!.....

تجسم بقيه ى متن رو ميذارم به عهده ى خودتون!

ببینین کی آپ کردم نامردیه نظر ندین زود باش نظر بده زوددددددد

 

                                

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

سلام عزیزان بچه خوبی شدم  دیگه نمی گم دیوونه ها

           سلام دیوونه ها

این عکس هم تقدیم به شما عزیزان

 

 

+ نوشته شده در  84/12/16ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

چندین راه برای ظله کردن مردم!..........................

 روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از کرم ... هم دارن پيشنهاد ميشه

سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

وقتي ميخواين برين د ستشوي با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين

وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين

از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه

در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين

به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين

وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

وقتي با بچه ها کوچیک بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين

بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين

اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته(آخ اینقدر طرف می سوزه که نگو...  بگو خاک تو سرت کردن تو پاچت)

صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين (بعد از عمل خیر..  خاک تو سرتون)

روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين (نشانه ذوق سرشار راننده)

وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

بادکنک بچه ها رو بترکونين

مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد     ! ؟ اين راه هم جنبه هايي از ....خلی در بر داره

ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ?توي دستكش دوستتون بهتره

حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه  ۱۰دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل۳۶۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين(نه مونگول ها ۳۶۰ که همونه یه درج دیگه)

با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين (من اینقدر از این دستگاه دلم پره ..دیشب ساعت ۹ رفتم پول بگیرم کارتم  رو خورد وقتی رفتم خونه یک آبرو ریزی  شد که نگو) (خنده  نداره زشت)

جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، بعد بهش پس بدين

 و بدتر از همه مطالب این وبلاگ رو بخونی و تو کونت جشنواره به پا شه بد هم نظر  ندی. و مث .... بری

+ نوشته شده در  84/12/16ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

جون من بخور!

جون من بخور! 
 

مرد- بخور، يه ذره بخور ديگه
زن- نه دوست ندارم، حالم بد ميشه
مرد- بخور، به خدا تميزه تازه شستمش
زن- ميگم دوست ندارم، اصرار نکن
مرد- حالا تو بخور، اگه بخوري من حال ميکنم
زن- اگه نخورم چي؟
مرد- د بخور ديگه، اين همه واسش توي حموم زحمت كشيدم كه تميز شه تا تو بخوريش، تو بخور، جاي دوري نميره، بخور عزيزم
زن- خوب آخه بدم ميياد، چندشم ميشه، اصلا از تصور اينكه بزارمش توي دهمن حالم بد ميشه، ميترسم دلم درد بگيره آخه
مرد- نه نترس، اولش اينطوري، يه خورده كه بخوري عادت ميكني، بيشتر زنها ميخورن چرا چيزيشون نميشه پس؟
زن- غلط کردن بقيه زنها، من با بقيه فرق دارم
مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقيه بشي، آفرين خوشگلکم. بخور عزيزم
زن- اگه يک کمي نمک بهش بزني شايد بخورم.
مرد- چشم عزيزم نمک هم ميزنم، بيا اينم نمک
زن- ببين ميدوني چيه من اصلا دلم بر نميداره بخورم. بيا و از خيرش بگذر، من بخورش نيستم، بابا صد دفعه گفتم به جاي كله پاچه حليم درست كن صبحانه بخوريم. خوب خوشم نميياد. ميگي چيكار كنم.
مرد- اصلا نميخوري نخور به ... چپ الاغ بابا بزرگم(البته خدا بیامرز ) همش رو خودم ميخورم. تو هم ...... گشنه كه بموني حاليت ميشه يه من دوغ چقدر پنير ميده.



نتيجه گيري اخلاقي: اون خانومهايي كه يه جوراي ديگه فكر كردن مطمئن باشن كه مشكل اخلاقي دارن. در اولين فرصت خودشون رو به يه روانكاو معرفي كنن.
نتيجه گيري عاطفي: بابا خوب دوست نداره بخوره يه چيز ديگه بهش بديد كه دوست داره !!!!!!!


نتيجه گيري فمينيستي: مرد غلط مي كنه روي حرف زنش حرف بزنه. اصلا مرد غلط مي كنه حرف بزنه

 

+ نوشته شده در  84/12/16ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

جيگرتو بخورم من !!!

جيگرتو بخورم من !!!

...................

مدتي مي شد که در آن شب تاريک پشت ديوار خانه شان قدم مي زد

و بيخبر بود از اينکه پسر خلاف همسايه مدتي است که او را زير نظر دارد

جوووون ، جيگرتو بخورم

عجب رون و سينه اي

پسر خلاف همسايه اينها را گفت و در يک چشم بر هم زدن پريد و او را سخت در آغوشش گرفت تا ببرد در جای خلوتي و به کام دل برسد

...

و فردا همسايه پسرک ، تمام روز در به در دنبال چاقترين مرغش مي گشت

 

 کارای خداست دیگه

+ نوشته شده در  84/12/16ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 

يه چند وقتی بود که تو فکرش بودم ! هر بار ميخواستم بهش حرفمو بزنم ولی نميشد!
ميخواستم بهش بگم که چه احساسی دارم ! ميخواستم بهش بگم در موردش چه فکری
ميکنم ! برام خيلی مهم بود که اونم بدونه ! ولی جراتشو نداشتم !
اگه از دستم شاکی بشه چی ؟ اگه فکر بدی بکنه چی ؟
نه! من بايد بيشتر از اينا طاقت داشته باشم ! بايد بتونم تحمل کنم ! بالاخره يه موقعی
خودش ميفهمه ! ولی اگه نفهميد چی ؟


نميدونم ... همش اين افکار آزارم ميده ! اگه حرفمو بهش نميزدم دردم آروم نميشد !
آخر سر تصميمم رو گرفتم ! هر چه باداباد ! بالاتر از قهوه ای که رنگی نيست !
آهسته سرم رو به طرف سرش نزديک کردم و در گوشش به آرومی گفتم :
"ببخشيد آقا ميشه پاتون رو از روی پای من برداريد"

 

+ نوشته شده در  84/12/15ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 به همین آسانی قصه غصه ما یادت رفت؟؟

 

 

تو در آن رخت سپید با دو صد عشق و امید عازم خانه ی بخت شده ای . همه جا هلهله وشادی وشور همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوانی دگر است و دل تنگ .من از غصه چو یک کاسه خون از کنازم چو غریبان دکر میگذری خوش وبشی می کنی می پرسی که چرا غمگینی ؟ تو بگو ای همه هستی تو بگو من به چه می اندیشم چرا غمگینم به همین اسانی قصه غصه ما یادت رفت. من و تو در دل کوههای بلند در دل مرتع سبز در همان نقطه گاو محلی می خوابید یادته آنچه به همه می گفتیم؟…………

به گمانم که تو ده سالت بود و من آن روز کمی از تو قویتر بودم قد من هم کمی از قد تو بالاتر بود…..

یادته میوه دلخواهت را من برات می چیدم تو هم در عوض پای گل آلود مرا می شستی؟…

من برات خونه بنا می کردم خونه ای از گل سرخ بسترش یاس سپید درش از زنبق زرد سقفش از شاخه ببد و تو در عالم خود غرق رویا بودیوآنچنان بود که من کاخ آمال تو را میسازم وبه نکاهی که سرا پای مرا لرزانید ناگهان پرسیدی من و تو کی زن و شوهر می شیم و سپس پا به فرار در کف نرم و دل انگیز زمان روزها ماه شدند ماه ها سال و سه سال طی شد به همین زیبایی.

یادته آن شب سرد که در ا کوچه تنگ پای تو خورد به سنگ ومن از دزد به خود پیچیدم وتو در اغوش من افتادی و من اولین بار چنان حس کردم که در رگهای تنم جای خون شیره داغی ست روان شاید آن روز نمی دانستی که تو هم در بغلم لرزیدی اولین بوسه ی ما یادت هست طعم شیرین لبت چو می ناب لحظه ای مستم کرد رخوت ومستی شیرینی بود چشم زیبای تو هم مست و سنگین شده بود زیر آن شاخه سر سبز بلوط در دل کوه بلند عاقبت عهد خدایی بستیم ماه در سقف زمان می خندید  کوه و صحرا همه روشن شده بود آنچنان بود که در آن شب سرد آسمان جشن وچراغانی داشت و ملاک همه می رقصیدند.آن طرف بقعه شهزاده حسن زیر مهتاب دل انگیزغروب شاهد پاکی این پیمان بود اولین ماده پیمان من وتو این بود به همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من وتو یا تو یا مرگ

و بدین سانمن وتو هم قسم و هم آیه شدیمیادته آن دو پرستوی قشنگ که به صد عشق وامید زیر شیروونی بقالگذر خونه عشق بنا می کردند و تو آن روز یکی را کشتی حفت بیچاره او همه جا سر میزد  همه جا مینالید تا بیابد اثر گمشده اش را دل بیچاره  من از شومی این کار گواهی میداد به ناچار در آن تنگ غروب به بقعه شهزادهده حسن صورتم را به زمین میسودم تا خداوند به جای تو مرا به غم گرفتار کند وامروز عیان میبینم که دعای دل بیچاره های من مستجاب شده در شهزاده حسن.

تو در آن رخت سپید با دو صد عشق وامید امید عازم خانه ی بخت شده ای . همه جا هلهله وشادی وشور همه جا غرق به نور دست زیبای تو در دست جوانی دگر است و دل تنگ .من از غصه چو یک کاسه خون از کنازم چو غریبان دکر میگذری خوش وبشی می کنی می پرسی که چرا غمگینی ؟ تو بگو  ای همه هستی  تو بگو من به چه می اندیشم تو بگو ای که عروس دگرانی که چرا غمگینم؟.....................

یاد شهزاد حسن می افتم یاد آن تنگ غروب که از اعماق دلم صورتم را به زمین می سودم به پزستو که چو من جفت خود از دستش داد به همان   لحطه تلخ که پرستو به همه جا سر میزد تا بیابد اثر گمشده اش به همان لحظه که از شومی این کا میترسیدم به همان لحظه مه بر وحشت من خندیدی به همان لحظه که گفتی من وتو کی زن وشوهر میشویم به همان لحظه که گفتی به همین لحظه غریب تا  پسین لحظه مرگ من وتو یا تو یا مرگ تو بگو به چه می اندیشم وچرا غمگینم تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو به همین آسانی قصه غصه ما یادت رفت؟؟

 

+ نوشته شده در  84/12/14ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

رفتم پیش طبیب از سوزش قلب     نوشت ۹ بوسه از گوشه لب

۳  تا صبح      ۳  تا ظهرو      ۳تا شب

+ نوشته شده در  84/12/13ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

کادو

يه آقا پسري كه تازه نامزد كرده بود مي خواست براي تولد نامزدش كادو بخره با خودش گفت: چون اولين باره ميخوام براش كادو بخرم بهتره زياده روي نكنم و خواهر نامزدم را با خودم ببرم و براش يه جفت دستكش بخرم هم رمانتيكه هم زياد خصوصي نيست.


روز بعد با خواهر نامزدش رفت به فروشگاه آقا كوروش و براي نامزدش يه جفت دستكش سفيد خريد خواهر زنش هم براي خودش يك شورت سكسي خريد.موقع بسته بندي فروشنده اشتباه كرد و بسته ها با هم عوض شدند .
پسره بدون اينكه كادو را نگاه كنه اون را     با نامه زير براي نامزدش فرستاد:


عزيزم اين كادو قابل تو را نداره اما خريدمش چون متوجه شدم شبها كه بيرون مي رويم عادت به پوشيدنش نداري اگه به خاطر خواهرت نبود بلند ترش را برات مي خريدم ولي خواهرت بهم گفت كوتاهش بهتره چون راحت تر در مياد.
ممكنه فكر كني رنگش خيلي روشنه اما خانم فروشنده مال خودش را بهم نشون داد با اينكه مدت سه هفته بود درش نياورده بود رنگش اصلا تغييري نكرده بود. ازش خواستم مال تو را امتحان كنه كرد و چقدر هم بهش ميومد
.
اي كاش خودم پيشت بودم و كمكت ميكردم اونو بپوشي چون ميدونم كلي دستها قبل از من بهش ماليده ميشه

وقتي درش مياري يادت نره توش فوت كني چون در اثر پوشيدن حتما مرطوب ميشه
فكر اينكه سال آينده چقدر لبهام را روش ميمالم خيلي بهم حال ميده فدام بشم.
راستي تا يادم نرفته مد جديد اينه كه بالاشو تا كني تا يه ذره از پشمش معلوم بشه

 

+ نوشته شده در  84/12/13ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

حمام

يك دختر در حمام ساعت: 4 بعدازظهر (به ساعت توجه کنید) 1- لباساشو درمياره، رنگ روشن‌ها رو تو يه سبد و تيره‌ها رو تو يكي ديگه مي‌گذاره. 2- در حموم رو از تو قفل مي‌كنه، جلوي آينه مي‌ايسته، شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو، ميده بيرون و شروع مي‌كنه به غرغر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش. 3- در كمد رو باز مي‌كنه، انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت، مو، بدن، كف پا و... رو بيرون مياره و مي‌چينه رو لبه وان. 4- موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده، پرپشت كننده، براق كننده و... ميشوه و هفده دقيقه ماساژ ميده. 5- يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو مي‌شوره. 6- نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش مي‌ماله تا 60 مي‌شماره. 7- سي و پنج دقيقه زير دوش مي‌مونه. خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده وگرنه بعد از حموم موها وز مي‌كنه. 8- خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي مي‌كنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تير برمي‌داره و يا علي... آي!!!! 9- موهاش رو حسابي مي‌چلونه، حوله رو مثل عمامه مي‌پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز مي‌كنه. از اينكه در اثر كشش حوله، چشم و ابروش كشيده شده، احساس خوشگلي مي‌كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه مي‌فرسته. 10- خوشحاليش زياد دوام نمياره، چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده. 11- تمام نقاط بدنش رو معاينه مي‌كنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي‌تربيت. 12- حوله‌اش رو مي‌پوشه و ميره به اتاقش. تمام بدنش رو با لوسيون چرب مي‌كنه. 13- چهل بار لباس مي‌پوشه و درمياره تا انتخاب كنه. 14- 48 دقيقه پشت ميز توالت مي‌شينه و آرايش مي‌كنه. ساعت 8 شب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!. ------------------------------- يك پسر در حمام... ساعت 4 بعدازظهر (باز به ساعت توجه کنید) 1- همونطور كه رو تخت نشسته، لباساشو مي‌كنه. هر كدوم رو پرت مي‌كنه يه گوشه اتاق. 2- نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم. 3- مي‌ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو... بازو مي‌گيره... فيگور چپ، فيگور راست، نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره (اين قدوبالا رو ببين چه كرده... لاي لاي لالاي لاي) مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد مي‌كنه. 4- زير بغلش رو بو مي‌كنه و رنگ چهره‌اش برمي‌گرده: سبز، آبي، بنفش... 5- در كمد شامپوها رو باز نمي‌كنه چون اصلا توش چيزي نداره. 6- با قالب صابون سبزش زير بغل‌هاشو كف‌مالي مي‌كنه. يه عالمه مو مي‌چسبه به صابون. 7- با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم مي‌شوره. (بابا حالتون بد نشه) 8- نرم كننده مو...؟! برو بابا. 9- زير دوش ... و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم، كر كر ميخنده. 10- دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده، آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش. 11- چاه حموم رو هدف‌گيري مي‌كنه و ميشاشه توش. 12- از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي‌بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده و همه فرش و كف خونه خيس شده. (بي‌خيال... مامان خشك مي‌كنه) 13- حوله فسقليش رو مي‌پيچه دور باسنش و همون طور خيس‌خيس ميره تو اتاق. 14- حوله خيس رو پرت مي‌كنه رو تخت و 2 دقيقه‌اي لباس مي‌پوشه ساساعت 4:15 بعدازظهرعت 4:15 بعدازظهر
+ نوشته شده در  84/12/13ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

(یادم رفت سلام کنم )

سلام دیوونه ها

 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

آقای مفخر در سن 95 سالگی فوت کرد و تمام ثروت خود را برای فرزندانش باقی گذاشت این در حالی بود که هیچ وصیت نامه ای در میان نبود و فرزندان آقای مفخر قرار را بر این نحو گذاشته بودند که بعد از شب هفتم در یک جلسه خیلی محرمانه بدون حضور افراد غریبه موضوع ارث و میراث را بررسی کنند

آقای مفخر سه پسر و یک دختر داشت، پسر بزرگتر که ظاهرا از مابقی ساده تر بود....

زمانی که قصد رفتن به مجلس محرمانه را داشت همسراش رو به او کرد و گفت داوود بذار من هم باهات بیام تو ساده ای میری اونجا سرت رو کلاه میذارن تو که حریف اونا نمیشی ولی داوود با کمال خونسردی گفت عزیزم حرص بیخودی نخور من یه تنه همشون رو حریف هستم

 در ضمن اونجا غریبه رو راه نمیدن کسی حق نداره زن یا شوهرش رو بیاره پس اینهمه اصرار نکن وقت من رو هم نگیر آقا داوود این رو گفت و رفت

همسر آقا داوود که دل تو دلش نبود برای برگشت همسرش لحظه شماری میکرد بعد از گذشت پنج ساعت آقا داود خوشحال و خندون برگشت... همسرش که حال و روز آقا داوود رو میدید گمان کرد سهم خوبی از مال و اموال پدر نصیب اش شده بعد از ریختن چایی خودش رو به آقا داوود نزدیک کرد و با ناز پرسید عزیزم فکر کنم من در مورد تو اشتباه کردم... خیلی دوست دارم بدونم که تو این چند ساعت چی گفتید و چی شنیدید. اول بهم بگو ببینم

کارخونه سوسیس و کالباس سازی تو آمل به کی رسید؟ آقا داوود گفت به حمید رسیدآخه به توصیه اون بود که بابا اونجا رو خرید ثریا خانم با کمی اخم گفت خوب حالا عیب نداره

بگو ببینم مجتمع مسکونی آسیا به کی رسید؟ آقا داوود گفت خوب معلومه دیگه به مهندس رسید آخه مهندس خودش اونجا رو ساخته بود!

 ثریا خانوم که دیگه داشت کفری میشد پرسید نمیخوای بگی هتل شمال رو کی برداشت؟ آقا داود گفت آقا رضا و زنش چون تو شمال زندگی میکنند و بهتر میتونند به هتل سرکشی کنند هتل شمال رو اونا قبول کردند

ثریا خانوم گفت آفرین آفرین به تو میدونستم که بلاخره خونه 2000 متری که آقا جون توش زندگی میکنه با تمام گلخونهای پرورش گل و گیاه رو تو بر میداری آقا داوود سرش رو تکونی داد و گفت تو چقدر ساده ای مگه مینو جون خواهر عزیزم میتونه از اون گلهای زیبای که خودش پرورش داده دست بکشه در ثانی خودت خوب میدونی که من به گرده گل حساسم.

ثریا که کارد بهش میزدی خونش در نمیومد با کمال عصبانیت داد زد آخه دیونه دیگه واسه ما چیزی نموند که! دیدی بهت گفتم تنهایی نرو سرترو کلاه میگذارند حرف گوش نکردی. آقا داوود با خنده ای از روی شیطنت گفت:

کی میگه دیگه چیزی نمونده، من از همون بچه گی چشمم دنبال عصای بابام بود هر وقت خدا بیامرز عصا رو برمیداشت چنان ابهتی میگرفت که نگو و نپرس!

قیافه ثریا بعد از شنیدن حرفهای شوهرش دیدنی بود مثل مار زدها شده بود با صدایی گرفته گفت آخه من از دست تو چیکار کنم اون عصای رنگ و رو رفته به چه درد ما میخوره؟ ولی آقا داوود که از شادی تو پوست خودش نمیگنجید گفت پدرم هیچ وقت اون عصا رو از خودش دور نمیکرد

حتی زمانی که مرد. اون عصا تو دستاش بود حالا بگو چرا؟ خب چرا؟ هان اون عصا از پایین تا بالا پر از سنگهای قیمتیه تمام جواهرات خانوادگی ما که هر کدوم اش به کل املاک پدرم میرزه توی عصا جا سازی شده

حالا فهمیدی ساده کیه! زرنگ کیه!

 ثریا که ازخوشحالی زبونش بند امده بود با لکنت گفت: ساده منم که تو رو ساده میدونستم

(ساده منم که فکر میکنم شما به این مطلب نظر میدید...)

 

ندیده هاش یا علی

 

 

you say im crazy about you   ,you are spirite, but i think you send to all kardi (جمله رو حال کردین)

   only radon read

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط سحر  | 

 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سحر  | 

+ نوشته شده در  84/12/08ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سحر  |